تبليغاتX
الماس
 
الماس
 
 
به نام او که همه هستی مان از اوست
 
"قلعه"

امروز تصویربرداری فیلم تلویزیونی"نود دقیقه" تمام شد. چهار روز آخر در قلعه ای به نشانی بعد از عوارضی ساوه، اولین خروجی به سمت شهریار ،با قدمت نزدیک به دویست سال بودیم که مثلا بصره ی سی سال پیش بود،از صبح زود تا غروب یا آخرشب. "قلعه مفید" که می گفتند صاحب قبلیش همان بنیانگذار بیمارستان مفید بوده و الان در دست میراث فرهنگیه و گرچه میراث آنچنان که پیدا بود به اونجا رسیدگی نکرده، اما باز جای شکرش باقیه که از دست زمین خواران اونجا رو درآورده !

به جز سعداله پیرمرد لال و کودک رفتار ـکه به همینگوی ژولیده ای شبیه بود!ـ بقیه یعنی همه ی بیست خانوار ساکن قلعه، افغان بوده که بیشتر از نیم جمعیت شان کمتر از ده سال سن داشتند.از علیرضاو زینب و مهدی گرفته تا شمس و سیدعلی و رقیه و سکینه و کبری و بقیه.چهره های بسیار زیبا و معصوم آنها هر لحظه به من انرژی می داد و وقتی به رضایت خاطر آنها به خاطر لواشک دستشان -که تنها خوراکی قابل خرید برایشان از بقالی دم قلعه بود ـ نگاه می کردم لذت می بردم و غبطه می خوردم.                                                                                           

بزرگتر بزرگترها سید بود که متولی مسجد قلعه هم بود ،او چند پسر و داماد داشت با نه نوه.پیرمردی که از سال شصت آنجا بوده و از روزگار آبادی قلعه می گفت.ساکنین پیشین قلعه کشاورزانی بوده اند که برای مالک قلعه کار می کرده اند و در همان روزها البته آب و برق داشته اند و امکانات خوبی صاحب قلعه برای آنها فراهم کرده ،امکاناتی که امروز فقط یادی از آنها مانده که از اهالی شنیدیم. قلعه از خیابانی حدودا صد متری با خانه های یک طبقه ی حیاط دار در دو سویش،با چهار کوچه ی بن بست تشکیل شده. در چوبی بزرگی دارد ویک خط تلفن ثابت ،به همراه چندین خط موبایل با گوشی های چینی، راستی دیش هم دارد! بچه ها صبح ها به مدرسه می رفتند  و عصر تا شب در کوچه بازی می کردند.غالب زنها و مردها هم به سر زمین های کشاورزی اطراف قلعه رفته و به کشاورزی مشغول بودند.بچه ها اسباب بازی نداشتند و وسایلشان برای بازی معمولا وسایل بازی اسقاطی بود که نمی دانم چطور به آنجا رسیده،اما پسر های نوجوانی دیدم که موهایشان را طبق آخرین مدلها مرتب کرده بودند،فشن!چهره ها ،به خصوص چهره بچه ها بسیار شبیه هم بود و من تا نگاه های چندم آنها را از هم تشخیص نمی دادم.پسربچه ها به یکی از خودشان که چشم بادامی تر بود لقب "یوری"داده بودند که او را به واکنش وا میداشت ،اما اگر "جومونگ" می گفتند خوشش هم می آمد!در اطاقی که ما برای لباسها و وسایل صحنه گرفته بودیم نوشته هایی از همان روز اول با خط نستعلیق نظرم را جلب کرد. خوشنویسی هایی که با توجه به تزیینات ساده دیوار اطرافش و جنس شعرها اثر دختری نوجوان می نمود. مضمون یکی از شعرها که انگار از شیخ بهایی بود به این اشاره می کرد که اگر جام زر برای آب نوشیدن نیست ،دو کف دست که هست.در این حیاط نهایتا صد و پنجاه متری سه خانوار زندگی می کردند و این نوجوان خوش ذوق یکی از کودکان همین خانواده ها بود. وقتی به طبع بلند و ذوق شاعری و هنریش فکر می کنم لذت می برم و غبطه می خورم!

در قلعه، آدم بزرگها با آنکه همگی فقیر و دست تنگ بودند ،اما متفاوت بودند،بین آنها شاد بود،غمگین بود،عصبی بود ،آرام بود،خلاصه همه جور آدمی بود و تو می دیدی که بعضی چقدر بد و بعضی چقدر راحت و خوب زندگی می کنند. بعضی از آنها به دنبال اینکه چیزی گیرشان بیاید، پولی،خوراکیی،چیزی حتی چایی ـکه انصافا کم بودند ـ  و برخی دیگر دست و دل باز ـ چنانکه برای اعضای گروه از مزرعه کلم و سبزیجات از محصولاتشان هدیه می آوردند- و بخشنده بودند. یکی از این آدمهای"بزرگ" موقع رفتن برای من پنج کلم قشنگ و سفید و تازه آورد ،من هیچ برای او نکرده بودم، من فقط اندک احترامی به او و خانواده اش گذاشته بودم.از دیدن این مناعت طبع لذت بردم و غبطه خوردم.

آدمهای قلعه را دوست دارم و دلم برایشان ـبه ویژه برای لپ های تپل آن کودک چند ماهه! ،برای مسجد ساده اش ،برای سعد اله و سید،برای خاک و خاک وخاک کوچه هایش،برای دیدن لواشک های نازکی که می خریدند و نصفش به گونه هاشان چسبیده بود و برای بلندی همتشان- از همین حالا تنگ شده.

 قلعه خیلی شبیه دنیا و زندگی بود، چکیده ی دنیا و زندگی با همه پیچیدگی ها و سادگی هایش.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:8  توسط کورش سلیمانی  | 
"کشتگاه من"

 خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می گویند:"می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ کی می رسد باران؟

 

بربساطی که بساطی نیست،

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

وجدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

ـچون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ کی می رسد باران؟                                                                نیما یوشیج

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:43  توسط کورش سلیمانی  | 
"زیستن"

. . .

باری

زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم.

 

مارگوت بیگل به ترجمه شاملو

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:30  توسط کورش سلیمانی  | 
"پنجره ی ناگزیر"

برسر راه من

پنجره ای ست،

که روزگاری، بارها، هزار بار بیشتر

از آن نگاه کرده ام

و دیریست به روزگار اکنون ، که بارها، هزار بار بیشتر

به آن می نگرم از دور،

پنجره ای که آن هنگام از آن چیزی پیدا نبود

کسی،منظره ای ،آهنگی پیدا نبود

جز

شهری که چراغهای خانه هایش را

به سان دندانهایی ریخته و پراکنده به من نشان می داد

و اکنون هیچ پیدا نیست ،

جز

 غبار دود گونه ی پس سم های اسب سرکش سرنوشت

 که در تاریکی تاریک به حلق می نشیند

 

حدقه ای خالی که روزگاری چشم خانه ای می توانست بود،

 پنجره ای بر سر راه من است

ناگزیر،

که تنها عمر من را از خود عبور داد ،

دریغ از نوری. . . . . . . . . . . . . . . . . . .                                                                      ۱۱ آبان ۸۸

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:33  توسط کورش سلیمانی  | 
" و چقدر غربت سخت است..."

آری و شما غریب بودی. نه فقط در این خاک ،که در همان مدینه ی جد مهربانتان هم ، میان همزبانانتان!هم غریب بودی و چقدر غربت سخت است. . . . . 

وقتی به رحمت به مردم می نگری و سنگ به دهانت می کوبند، وقتی برای همه نیکبختی می خواهی و همه ، ناسپاس، تو را پس می زنند و  سر آخر تشنه از دم تیغ داغ  می گذرانند، وقتی از بی همزبانی باید ناله در چاه رها کنی، وقتی همسرت به تو زهر می خوراند، ..... وقتی حرفت ،فکرت ،زبانت فهمیده نمی شود، وقتی علاوه بر دشمن شمشیر به دست خدانشناس،کلی هم دوست نادان از دشمن بدتر  داری! غریبی دیگر، حالا چه مکه، مدینه، چه کوفه،چه مشهد،چه ....

 ولی فقط خدا می داند چقدر عزیزید.

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:15  توسط کورش سلیمانی  | 
"گشایش"

تو را به راستی،

تورا به رستخیز

مرا خراب کن!

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست های بی بهانه بسته است                                                    قیصر امین پور-مرداد۷۲

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:25  توسط کورش سلیمانی  | 
"تجربه ی یگانه"

امروز به حکم ضرورت در سکانسی که در بیابان ابری و بارانی داشتیم، چند تا بز برای چوپان قصه آورده بودند. یکی از بزها که یک شاخش هم شکسته بود،بی تابی می کرد. کسی که آنها را آورده بود گفت باید شیرش را بدوشیم تا راحت شود. به کمکش رفتم و گفتم بذار کمکت کنم و گذاشت.

من بز را دوشیدم. اولش روی خاک می ریخت، دیدم خیلی حیف است، لیوان آوردم، شیر را در لیوان دوشیدم و برخلاف نظر همه که می گفتند نخور بهداشتی نیست یا نجوشیده خطرناک است،گفتم به همه اینها  می ارزد و دو لیوان از شیری که دوشیدم خوردم.

خوردن شیری اینقدر گرم و تازه که خودم از بز گرفته باشم، تجربه ی یگانه ای بود.از او به خاطر بخشندگی اش ممنونم.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:2  توسط کورش سلیمانی  | 
"فریاد ماه"

ماه

در چشمه دور می لرزید

گویی کسی را

در پهنه ی شب سیاه فریاد میزد

 

کودکی

بغضش را در سیاهی اتاق مجاور کلافه کرده بود...!                                               پرندک- ۴ آبان ۸۸

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:30  توسط کورش سلیمانی  | 
"درخت"

سایه ی برگهای من بر زمین

برگهای من بر زمین

من بر زمین

 

روی شاخه ام پروانه ای پر باز می کند

پرواز می کند  .  .  .                                                                                   پرندک-  ۲۹ مهر ۸۸

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:8  توسط کورش سلیمانی  | 
"نود دقیقه"

از دیروز تصویربرداری فیلم تلویزیونی "نود دقیقه" را بعد از یک پیش تولید طولانی شروع کردیم.

دوست خوبم محسن یوسفی نویسنده وکارگردان این فیلمه و دوستان هنرمندم عبدالرضا اکبری،محمد عمرانی و سعید داخ، هم بازی های اصلی من در این کار هستند.

تو این فیلم اسمم یاسره ،یه جوان ایرانی الاصل اما مقیم بصره هستم.داستان هم روایتی از جنگ ایران و عراق از دیدگاهی دیگر و منظری نسبتا نو هست.

  http://www.simafilmnews.ir/content/view/5112/

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:51  توسط کورش سلیمانی  | 
 
  بالا